۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

من و مهناز

بچه که بوديم دو دوست بوديم ، مثل دو خواهر ، اما نه ، فراتر از دو خواهر ، مانند يک روح در دوجسم . باهم بازی می کرديم ، باهم می خنديديم و می گريستيم . با هم آذری می رقصيديم و پای بر زمين می کوبيديم . باهم می خورديم و می خوابيديم . باهم می خوانديم و می نوشتيم . باهم رجز می خوانديم و شعارهای گنده تر از دهانمان می داديم . هردو در يک شب طوفانی به خانه بخت رفتيم . راهمان جدا شد و سرنوشتمان يکی . او زير ضربات مشت و لگد صبور نبود و سوخت ، من زير ضربات مشت و لگد صبور بودم و سوختم . او با فرياد اعتراضش سوخت ، من با سکوتم . مقاومت او در مقابل جور و ستم خانه خرابش کرد، صبر و سکوت من در مقابل جور و ستم . او در حسرت ديدار فرزندانش سوخت و من در کنار فرزندانم . او بی وفا و گستاخ لقب گرفت و من پخمه و دست و پا چلفتی . او به دور از فرزندانش به بيماری روحی و جسمی مبتلا شد ، من در کنار فرزندانم . او جور روزگار کشيد و من جور همسر . چندی پيش ما دو دوست همديگر را در مجلس عروسی ديديم هر دومان همچون کشتی طوفان ديده ويران ، پير و شکسته و گرد سالها غم بر رخمان نشسته بود .ديگر آذری نرقصيديم ، زيرا نه در پاهای او توان پای کوبيدن مانده بود نه در قلب من . اکنون دو جوان برومند او گاهگاهی به ديدار مادر رنج کشيده شان می شتابند و دو جوان برومند من در کنارم بر زخمهای کهنه دلم مرحم می گذارند

هیچ نظری موجود نیست: