۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

دومین نوروز من


روزی روزگاری به اندازه ای درمانده و دلسرد شده بودم که مرگ را آرزو کرده و آنرا نوعی استقلال می دانستم . با خود می گفتم : قبر مکانی امن است که دست هیچ آدمیزاده ای بدان نمیرسد و کسی نمیتواند در آن خانه کوچک ابدی زور بگوید ویا کفنی را که در آن پیچیده شده ام از من گرفته و مال من است بگوید . نکر و منکر هم اگر برای سوال و جواب به سراغم آید خواهش کوچولوئی از او میکنم و میخواهم که روح خسته و رنجورم را چند روزی به حال خودم بگذارد ، تا در این کلبه کوچک یک نفری ام با خیالی راحت استراحت کنم . او هم که کافر نیست فرستاده خداست وخواهشم را می پذیرد . گاهی وقتها هم به خودم قوت قلب میدادم و می گفتم نه نمیخواهم بمیرم . اگر عزرائیل به سراغم بیاید از او میخواهم صبر کند و اجازه دهد یکی دو سال نوروز را بدون جور و ستم جشن بگیرم . حتما که میپذیرد . اکنون که دومین نوروز را جشن می گیرم میخواهم فریاد بزنم زندگی همراه با آزادی ( هر اندازه هم که کم باشد ) چقدر زیباست و غمی ندارم اگر مرگ به سراغم بیاید .
***
آرزو ائیله دیغیم شئ لره اولدوم نائیل ایندی راحت وئریره م جانی گل آل عزرائیل
( نام شاعر:میرزا علی معجز شبستری )
( به آرزوهائی که داشتم رسیدم ،حالا راحت جان میدهم بیا و بگیر عزرائیل )

یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤
*

هیچ نظری موجود نیست: