۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

سوپر استار جدید آلمان

دیشب قبل از شروع برنامه سوپر استار ، مهرزاد مرعشی را با رقیبش مئنوین مقایسه کردم. تا اینجا هر دو خوب پیش آمده اند. مئنوین رقیب سر سخت مهرزاد است. اما من می خواستم مهرزاد سوپر استار شود . اول این که ایرانی است و به قول پینار( دوست ترکیه ای ام که با اول شدن سرتاپ ارنر در ایورو ویزیون خوشحال شد که نام کشورش نه به عنوان جنگ و جنگ طلب و ستیزه جو و دیکتاتورو فقیر و بی سواد بلکه به عنوان سمبل هنر و شادی در برنامه های مختلف مطبوعاتی بر زبان ها و قلم ها جاری شد ) نامش در دنیای وانفسای مرگ و جنگ و بگیر و ببند به شادی بر زبانها خواهد درخشید. وقتی می خواند لحظاتی آدمی را از دنیای خاکستری به عالم سبز و شاد می برد. دوم این که خانواده ای دارد. برای خودش کسی است. خلافکارهم نیست.
در برنامه دیشب خانواده مئنوین سرخ پوش و خانواده مهرزاد مرعشی سبز پوش بودند. کار داشتم و تلویزیون باز بود هم تماشا می کردم و هم کارم را انجام می دادم . هنگام اجرای ترانه آخر مهرزاد ، صحنه سبز سبز شد .لباس سبز مهرزاد با نور سبز صحنه درآمیخت و الحق صحنه بسیار زیبائی خلق کرد. نظرات تماشاگران و سه نفر داور موجب شد که مهرزاد را برنده مسابقه بدانم.
ساعت یازده و نیم شب احساس خستگی کردم . دیگر حوصله تماشا کردن نتیجه برنامه را نداشتم. می خواستم بروم و بخوابم . اما چشمم به کنترل تلویزیون افتاد و شیطان جنی وسوسه ام که که باز کنم و ببینم این پسر ایرانی وقتی خبر سوپر استار شدن یا نشدن خود را می شنود چه عکس العملی از خود نشان می دهد. سال های قبل دیده بودم که طرف به محض شنیدن اسمش جیغ می کشد یا این طرف و آن طرف می جهد. تلویزیون را باز کردم. هر دو کاندیدا ایستاده بودند نور آبی رنگ بر لباس آبی مئنوین و نور سبز بر لباس سبز مهرزاد می درخشید. می دیدم نفس در سینه پدر مهرزاد حبس شده است. پیرمردی با قیافه ای صد در صد ایرانی که مرا به یاد سید عطار بازار بزرگ تبریز می اندازد. می خواستم به او بگویم اگر پسرت اول نشد غمی نیست او مقام دوم را کسب کرده است تلاشت در ولایتی غریب به نتیجه رسیده است. امان از این مجری برنامه مارکو ، سخن را طول می دهد و به قول مادربزرگم آغزینی پیچاق دا آشمیر ( چاقو هم دهانش را باز نمی کند. ) بالاخره دهانش چرخید و گفت سوپر استار سال 2010 آلمان مهرزاد مرعشی با 4،56 درصد انتخاب شد. مهرزاد خوشحال شد اما نه جیغ کشید ، نه پرید و نه جهید . با ادبی که مخصوص ایرانیان است جلو رفت. مئنوین بسیار غمگین و پریشان شد. قیافه اش شوکه به نظر رسید. گویا که توی دلش گفته بود که چیخیب اوتوروب ( برنده شده و کار تمام است. ) اما در قمار زندگی صد در صد امیدوار بودن خطرناک است. روح و دل و جان را آزار می دهد. پدر مهرزاد روی صحنه آمد. نگاهم به رفتارش بود. او اول به سراغ رقیب پسرش رفت او را در آغوش کشید و سپس به طرف پسر خود رفت. نیم ساعتی به دلداری رقیبی گذشت که بسیار پریشان بود.
دلخوشی آدم دراین ولایت غریب به شنیدن نامهای آشنا و موفق هموطنان است. به خانم وکیل موفق ایرانی که هر وقت به او زنگ می زدم با مهربانی و بدون توقع ترمین به سوالاتم پاسخ می داد با مهر فراوان راهنمائی ام می کرد. به دکترایرانی که دوست آلمانی ام معرفی کرده و سفارش کرده که اگر همکارش آنجا باشد وقت را به عقب بیانداز این دکتر خیلی خوب معالجه می کند و درد آدم را می داند. آدمی در غربتستان به نامهای خوش هموطنان دلخوش است.
برای این جوان و همه جوانان سخت کوش در تمام مراحل زندگی آرزوی موفقیت می کنم.
*

هیچ نظری موجود نیست: